خاطره ای از آزادی خرمشهر

سال 1361 در اوج جنگ… من در مسجدسلیمان بودم و مدتی را داوطلب در درمانگاه شرکت نفت به عنوان پرستار کار کردم و آموزش دیدم که بتونم در صورت نیاز به جبهه برم و از میهنم دفاع کنم. خرمشهر، شهر خرم و آزاده ی ما  دست نیروهای عراقی  بود. و وحشت مردم از پیشروی نیروهای عراقی به شهرهای دیگه هر روز بیشتر دامن زده میشد. اون زمان مردم بخاطر حفظ تمامیت ارضی و دفاع از میهن شون  بخصوص دو سه سال اول جنگ اغلب داوطلب رفتن به جبهه می شدند…شروع جنگ با تسخیر و محاصره خرمشهر و آبادان توسط نیروهای عراق برای مردم ایران خیلی سنگین تمام شد و تلاش برای آزادی خرمشهر با حملات ایران تلافات زیادی به بار می آورد و نتیجه هم نمی داد. خرمشهر به خونین شهر معروف شد.  کم کم  وحشت جبهه رفتن در جوون ها  رشد کرد. یادمه که یکی از بستگان ما که در اون زمان سرباز بود به مرخصی دو سه روزه اومده بود و از بس در خطوط اول جبهه و پیشروی ها صحنه های وحشتناک کشته شدن دوستان و رفقاش رو دیده بود نمی خواست دیگه به جبهه برگرده می گفت برگشت من مصادف با پیشروی بعدیست و مطمئنا دیگه زنده برنمی گردم. من که خودم تلاش زیاد برای جبهه رفتن و دفاع از میهن می کردم خیلی ناراحت شدم و شروع به نصحیت کردن او و دفاع از میهن کردم….به او گفتم فکر کن اگه همه سربازها مثل تو فکر کنند و به خونه برگردند کی باید از میهن دفاع کنه؟ آیا راضی هستی که بقیه شهرها هم مثل خرمشهر به دست عراقی ها بیفته و خواهران و مادران ما مورد آزار و تجاوز سربازان عراقی قرار بگیرند؟  اون موقع در سینمای ستاره آبی شهر  فیلم روسی “ آنها برای میهن شان جنگیدند“ نمایش داده میشد و بهش گفتم که بره و حتما اون فیلم رو ببینه که چطور سربازان روسی در  جنگ جهانی دوم با از خودگذشتگی تونستند میهن شون رو حفظ کنند!  او از بی ارزش بودن جان انسان ها در جبهه ها می گفت و اینکه در هر پیشروی به خاطر بدست آوردن دوباره خرمشهرشاهد کشتن شدن دوستانش در جبهه است و نمی خواد که کشته بشه  بلکه عاشق زندگیست و عاشقه عشقه و میخواد زندگی کنه. وقتی من و برادرش او را متقاعد کردیم در پاسخ به من گفت: “ دوست دارم  دوباره ترا ببینم و نمی خوام که این آخرین دیدارمون باشه!“ او گفت: “ رفتن دوباره من به جبهه یعنی برای همیشه رفتن و برنگشتن!“  ولی من مدام در حفظ جان زنان و کودکان و حفظ سرزمین مون حرف میزدم …حرف های من اونو تحت تاثیر قرار داده بود. او رفت اما دیگر هیچوقت برنگشت…او بوی مرگ را شنیده بود و به همین دلیل هم نمی خواست که برگردد…جان باختن تیمور اثری خیلی بدی بر من گذاشت خیلی  ناراحت بودم. مدتها نتونستم زندگی عادی خودم را از سر بگیرم و عذاب وجدان داشتم  که چرا من نمی تونم سرباز جنگ بشم و انتقام خون تیمورها را بگیرم.  بیشتر مصمم شدم که به جبهه بروم. یاد تیمور همیشه با من بود. در مسجدسلیمان آموزش پرستاری دیدم و به چند بسیج و ستاد جنگ در اهواز و مسجدسلیمان  مراجعه کردم ولی هیچکدوم منو نپذیرفتند. آخه من تیپ حزب الهی نبودم و به همین دلیل هم قبول نمی کردند  ضمن اینکه داوطلب “ مرگ“ هم زیاد بود. در درمانگاه مسجدسلیمان مدتها با مجروحین جنگ سرو کار داشتم که چقدر درد آور بود. اغلب موقع پانسمان مجروحین در حال گریه بودم. مسجدسلیمان تا اون موقع به جز چندین مورد موشک باران که خیلی هم کشته داده بود نسبت به بقیه شهرهای خوزستان امن تر بود و به همین دلیل برخی از اهوازی ها یا آبادانی ها و خرمشهری ها به مسجدسلیمان پناه آورده بودند.  یادم میاد که روزی در  مسجدسلیمان خونه بودم و طبق معمول رادیو هم روشن بود که خبر آزادی خرمشهر را شنیدم!از خوشحالی فریاد زدم و دلم میخواست شادیم رو با مردم تقسیم کنم و به همین دلیل به مرکز شهر رفتم تا با مردم این روز را جشن بگیرم. مانتویی کرم رنگ با جوراب کرم و روسری قهوه ای داشتم. در مرکز شهر برخی از مردم شیرینی تقسیم می کردند و برخی به شکل رقص می پریدند و شادی می کردند. عده ای هواداران حکومت شعارهای جنگ جنگ تا پیروزی یا جنگ تا فتح کربلا و از این نوع شعارها می دادند. من هم شعارهای ضد جنگ و پایان دادن جنگ بعد از آزادی خرمشهر می دادم. لینک خبر خوش آزادی خرمشهر در رادیو:

در اون وسط مشغول شادی و شعار دادن بودم که یکباره یکی از زنان حزب اللهی ( که عمدتا از شهرهای مذهبی به مسجدسلیمان منتقل می شدند)  به طرف من اومد و گفت که باید جمع را ترک کنم! من هم که همیشه خیلی حاضر جواب بودم گفتم فکر کنم این شمایید که باید این جمع را ترک کنید نه من! و بعد ادامه دادم: “ امروز روز مردم است که  آزادی خرمشهر را جشن بگیرند و  به شما هیچ ربطی نداره که در شادی مردم دخالت کنید!“  هنور جملات من تموم نشده بود که دیدم دست هایی توی سرم  روسری ام را کشیدند و موهای من در دست زنهای حزب الهی که منو روی زمین کشیدند و با ناباوری منو محاصره کردند و بین خودشون گرفتند و تا تونستند چند نفری منو زدند! نمیدونم چه کسی یا کسانی موهای منو از لای دستای این زن های مزدور بیرون کشیدند فقط یادمه که یکی دو زن به من گفتند هر چه زودتر فرار کن و برو! من با صورت چنگ زده و مانتو پاره و موهای ژولیده به طرف خونه رفتم و چون سرو وضع ام خیلی بد بود و جلب توجه می کرد و نگران مادرم هم بودم که از دیدن ریخت من شوک نشه، در بین راه رفتم خونه دوستم و از مادر دوستم یک چادر سیاه با کش زیر چونه گرفتم (چون اصلا چادر نگه داشتن بلد نبودم) بین راه یک جیپ پر از پاسدار منو نگه داشت و برخی شون هم اسلحه هاشون رو به طرف من گرفتند و گفتند که باید سوار بشم و به مقر سپاه برم. من هم بهشون گفتم اولا چرا باید بیام و بعد هم من از کجا بدونم که شما واقعا از سپاه هستید؟ کارت شناسایی نشون دادند و منو بخاطر سوالاتی به سپاه بردند و نزدیک سپاه هم چشام را بستند ولی بعد که چشم بند را در آوردند من هم چادرم را کاملا جلوی صورتم گرفتم و وقتی  بازجو اومد هر چه به من گفت چادرت رو از صورتت کنار بزن باید ببینم کی هستی من هم هی می گفتم شما نامحرمید و من مایل نیستم! خلاصه  بعد از یک بازجویی طولانی تقریبا ساعت 2 شب منو آزاد کردند!  در بین راه فکر می کردم تیمور برای آزادی خرمشهر جانش رو از دست داد و آزادی خرمشهر را ندید ولی ما که زنده ایم  اجازه نداریم که آزادی خرمشهر را جشن بگیریم و دوستای دیگه ام که همه همانند من در انقلاب شرکت داشتند برخی در زندان بودند و برخی هم اجازه ی تحصیل نداشتند و بیکار و …. در مملکتی که با جوون های نسل انقلابش که انقلاب  رو به ثمر رسوندند و خیلی از اونها  جونشون رو هم برای آبادی اون سرزمین و مردمشون از دست دادند  نه تنها از همه چیز محرومشون  کردند و هیچ جا جایی نه برای درس و نه کار دارند،  بلکه حتی اجازه ی شادی در آزادی خرمشهر بهشون داده نمیشه،  بطوریکه یکی یکی مجبور به ترک کشور شدند، بعد انتظار داریم که با نسل بعد از ما بهتر از این برخورد کنند؟ حال سی سال از آزادی شهری که خون مردمش در رگ های ایران زمین می جوشد میگذرد؛ آیا مسئولین توانستند که زره ای از زخم های این مردم را مرهم نهند؟ متاسفانه بعد از سی سال هنوز این شهر به حالت یک شهر جنگی ست و مردم از امکانات رفاهی کمی برخوردارند و  حتی آب آشامیدنی از مشکلات اساسی مردم است. حماسه ی مردم این شهر که با وجود بمباران رژیم صدام با مقاومت آنها روبرو شد و منجر به کشته شدن تعداد زیادی از مردم شهر شد، جاودانه است. اما جای شرم برای رژیم ملایان که با سواستفاده نام این شهر را خونین شهر گذاشتند و از خون مردم این شهر در جهت رسیدن به اهداف خود استفاده کردند…. یاد همه ی کسانی که جانشان را در خرمشهر و آبادان و در جنگ از دست دادند زنده باد… اختر ـ در سی امین سالگرد فتح خرمشهر

9 Kommentare zu „خاطره ای از آزادی خرمشهر“

    1. ابی عزیز ممنون از کمنت و توجه ات
      عزیز جان منظور من محاصره و تسخیر بود که در ادیت آخر درست کردم ولی الان دیدم که متاسفانه همون ورزیون قدیمی آنلاین هست که دلیلش را نمیدونم به هر حال خیلی ممنون همولایتی عزیز
      همیشه شاد و تندرست باشی

  1. hamishe dar jomhoori eslami intori boode o hast o khahad bood…motasefane ma ham dar in shahr bozorg shodim va in bi hormatiha ro tajrobe kardim az in hokoomati ke maloom nist ke eslamiye ya komonistiye…aslan hesabo ketab ro nmidoone o balad nist va albate ke isaniyat ro bavar nadare…man khodam akharin bar 4 sale pish be abadan o khramshahar raftam chon zadgaham oonjast va az nadik didam ke mardom bichareye ma be che fezahati bahashoon raftar mikonan va zendigi mikonana va in bada z 30 saliye ke az azadi khoramashahare azizam migzare…bayad goft ke in nezam hamine va taghir napazire va jame insaniye ma bayad befekr khodesh bashe va taghir ra befahme va ghabool kone…man dar hale hazer dar amrica zendegi mikonam va mibinam ke dolatha cheghadr mitoonan be jame baraye rosh do taraghi va albate ehteram komak konan….afsoos ke irane esalami emrooz bedoor az in donyai ke man emrooz mibinam raftar mikone..be omide fardaye roshan baraye iran.

    1. روزبه عزیز
      کاملا درست میگی و واقعا نمیدونم چی بگم…وقتی یاد مردم شهرهای آبادان و خرمشهر و کلا شهرهایی که در جنگ قربانی شدند می افتم فقط بغض می گیرم و نفرتم از این رژیم ضدبشری صد برابر میشه…رژیم از همه مردم فقط برای رسیدن به اهداف ضدبشری خودش و برای ترویج اسلام سواستفاده کرده…. فقط باید افسوس خورد که چه مملکتی با چه قدمت و آثاری داریم و چقدر میتونیم از همه ی اینها برای رشد جامعه،فرهنگ و اقتصادی مون استفاده کنیم ولی رژیمی نادان و نابخرد متاسفانه جامعه را به نابودی کشانده….

  2. هقیقت در مورده پهلوی واقعی که خیلیا نمیخان قبول کونن
    از من بدشون میاد که اینو مینویسم من دایی داشتم از کالج 7 صال شاهه جاکش انداخته بودش تو اوین و هزاران مسله خودش
    What Was Sovok and who Created it and why?
    What is Evin Prison and Who were The Original Builder and Why was it Built, Mullahs only Using it they Did Not Built it!! Great Pahlavies as you Badbakht Iranies think, Mullahs are so Bad that thinking Shah Was Khoda & The Greatest!!! In his own time he was
    United States Dog and was Giving US all oil, and lots of Collage students were against it, so he put them all in Evin Prison who was Built by his Jokesh Father.Built to Keep his Power. But after Tajgozaree He thought that he could stop being United State’s Dog, so US got Rid of Him but Gave Him Chance to Take as Much Money as he wanted and get out, Billions of Dollars. They Brought Khomeini Jokesh to Replace him and He was smarter and took over Fast, now our poor people Paying for it and all they say Shokreh Khoda Avazeh GOH To Khoda Ke Een Mullah Hamkoreshe Va Mamad Arabeh Bacheh Boz Peyghambaresh. If you Like or not
    write anything you would like and Accept me an Old Obudani as
    your Frinend please. Mullah Beeroon Boro Nees!!Thank you
    A Millionaire Son here around Washington area still using same trick fooling people making money.
    It’s lot Easier to Say لنگش کون از واشنگتن

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s