شهر من کلن و کافه بیژن…

دو شهر در زندگیم نقشی اساسی داشتند و شخصیت مرا شکل دادند. یکی مسجدسلیمان، شهری که در آن بزرگ شدم و دبیرستان را طی کردم و یکی کلن که بیش از نیمی از عمرم را در این شهر گذروندم. مدتهاست دلم میخواست در باره ی  شهرکلن که در واقع  به وطن دیگرم  تبدیل شده بنویسم. دوست داشتم در باره ی خاطرات در کلن و دلبستگی هایی که در این شهر دارم بنویسم.

Diese Diashow benötigt JavaScript.

بارها در باره ی مسجدسلیمان نوشتم ولی کلن را همیشه لابلای گزارش های خبری ام نام بردم و کمتر به طور مشخص از علایق و خاطراتم نوشتم. یکی از این خاطرات و دلبستگی های ما کافه های دوستان ایرانی مون هست مثل کافه ی بیژن که  در مرکز شهر کلن است. بیژن از ایرانیان قدیمی این شهر است که  دهه شصت میلادی به آلمان آمد و در اینجا تحصیل کرد. او از فعالین کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در زمان شاه بوده و در اینجا ماندگار شد. بیش از سی سال است که „کافه لیبرسو“ بیژن جایگاه جوانان و دانشجویان و روشنفکران است. ایرانیان  روشنفکر هم  خیلی به کافه بیژن میرند. بخصوص وقتی گروهی میخواد جایی با خیال راحت فارسی صحبت کنند و احساس نکنند که مزاحمت برای دیگران ایجاد می کنند به کافه ی بیژن میروند. بیژن هم همیشه با خوش رویی و مهمان نوازی ایرانی اش از مهمانانش پذیرایی می کند. و گاهی ما ایرانیان هم که عادت داریم با صدای بلند صحبت کنیم یادمون میره که اینجا آلمانه و دیگر مهمانان آلمانی هم نشستند! در چنین مواقعی ممکنه بیژن فقط با لبخند به ما اشاره کنه که کمی آرومتر صحبت کنید….با اینکه اونجا کافه رستوران هست ولی او گاهی  مثل خونه  برای مهماناش شیرینی یا مغز بادام شور و یا بستنی میاره و می شینیم و گپ می زنیم. هر وقت پیش بیژن میرم میدونم که  اونجا حتما هموطنان دیگه ای را هم می بینم و  همه هم میدونیم که پیش  بیژن حتما بحث سیاسی هم میشه.  هنرمندان، شاعران، نویسندگان و چهره های مختلف سیاسی اجتماعی ایرانی و غیر ایرانی  زیادی مهمان کافه بیژن بودند.  یعنی شاید اگه از همه کسانی که در کافه اش بودند عکس می گرفت الان  یکی از بزرگترین آرشیوهای چهره ها را می تونست داشته باشه. من هر بار که اونجا میرم اگر هنرمندی یا چهره ای مهمان کافه باشه  حتما عکس می گیرم. یادمه یک بار مسعود بهنود و شمس الواعظین بعد از سخنرانی اونجا بودند من خواستم عکس بگیرم بیژن اول مخالفت کرد ولی آخرش عکس گرفتم…:) البته مخالفت بیژن بخاطر حفظ امنیت اونا بوده….

قبلا  کافه ی دیگه ای به نام بابی لون  بود که  اون هم پاتوق خیلی خوبی برای ایرانیان روشنفکر بود و قبل از اون هم  گاهی رستوران هاوانا  بود ولی متاسفانه دیگه از اونا خبری  نیست و الان فقط کافه بیژن هست که  میتونه به نوستالوژی ایرانیان پاسخ مثبت بده.  آلمانی ها هم از کافه ی بیژن خاطرات زیادی دارند و نه تنها جایگاه نشست های روشنفکری بحث و گفتگوهای دوره های مختلف بوده؛ بلکه  برخی دختر ها و پسرها قرارهای ملاقاتشون رو در کافه ی بیژن می گذاشتند. یک بار بیژن برام تعریف کرد که گاهی جوانان دانشجویی به اینجا می آیند و  می پرسند بیژن کجاست میخوایم با او آشنا بشیم. می گفت یک بار یک دانشجویی وارد شد و داشت  دور تا دور را کافه را نگاه می کرد و مثل اینکه دنبال چیزی می گشت  وقتی به سمتش رفتم  و پرسیدم می تونم کمکت کنم، بعد گفت بله میخوام بیژن را ببینم! بعد که بیژن بهش گفته خودم هستم با خوشحالی گفته که پدر و مادرش دوران دانشجویی در کلن بودند و همیشه اینجا قرار می گذاشتند و حالا  که خودش دانشجو شده خواسته ببینه این کافه چه محیطی بوده و بیژن چه شخصی ست  که این همه پدر و مادرش از اونجا صحبت می کنند. یاد خودم افتادم که زمانی که مجرد بودم به کافه بیژن رفتم و الان هم دخترم گاهی با من یا دوستاش اونجا می ره….

کافه بیژن برای ما ایرانیان کلن دیگه  فقط یک نام یا یک محل  نیست بلکه به یک وطن تبدیل شده بخصوص که وقتی چای یا کافه سفارش بدیم  همراهش یک کاغذ کوچیک لوله شده فال هم  برات آورده میشه و  بیژن با مهمان نوازی ایرانی و گرمای جنوبی آبادانی اش کافه را با آلات موسیقی ایرانی هم تزئین کرده و اتمسفر کافه و فضای کافه اش کاملا گرم و شرقی ست.  من وقتی اونجا میرم خیلی احساس قشنگی بهم دست میده و واقعا احساس می کنم که در ایران هستم.

بیژن خیلی علاقه مند به کارهای فرهنگی اجتماعی هم  هست و همیشه هم  در صورت نیاز به ایرانیان در این زمینه ها کمک کرده….کلن بدون بیژن و کافه بیژن برای من مثل کلن بدون کلیسای دم است….با آرزوی سلامتی و تندرستی و پایداری برای بیژن عزیز و دوست داشتنی مون

اختر ـ کلن

بامداد جمعه 22 یونی

11 Kommentare zu „شهر من کلن و کافه بیژن…“

    1. آخیییییییییییییییییییییییی معصومه جان ببخشید عزیزم ….گرچه واقعا این داستان نفت اشک همه ی ما رو در آورده….
      باز هم شرمنده که ناراحتت کردم …به امید شادی و سلامتی و تندرستی برای تو دوست خوب و عزیزم

  1. من در اسن زندگی میکنم اما زندگی و شادیم کلن است دوستانم در کلن بیشتر از اسن است درودت باد بانو قاسمی که حرف دلمرا زذی و به دلم نشست .

  2. با این گزارش زیبایت، دین خودت را نسبت به شهری که دوست داری، ادا کردی. کلن برای منهم که هر ازگاهی روزهایی را آنجا گذرانده ام، شهر زنده ای است.

    1. ملیحه جان مرسسسسسسسسسسسسی عزیزم از توجه ات…. وقتی صاحب نظرانی مثل تو اینطور بگند خیلی خوشحال میشم….کلن واقعا زیباست و برای من شده مسجدسلیمان دوم….:)))

  3. من هم یک بار با دوستی در کافه بیژن بودم. ساعتها با دوستی بودم دردمند که حرف می زد و صدایش را ضبط می کردم. فضای کافه پر از آرامش بود و بیژن چه انسان شریفی است.

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s