خاطراتی که پنهان ماندند…

امشب خیلی ذوق زده شدم چون  یه سری دوستان خیلی قدیمی ام که  سال های اول خارج از کشور در ترکیه و یوگسلاوی و رومانی آشنا شده بودم پیدا کردم. برا همین هم نمی تونم بخوابم… برا یکی دوتایی که فکر می کنم  پیداشون کردم پیام دادم ولی هنوز جوابی نگرفتم. همیشه تلاش کردم که یکی از این دوستان را پیدا کنم ولی موفق نشدم و فکر می کردم خدایا دوستان قدیمی ام الان چکار می کنند؟ و خیلی دلم میخواست ازشون خبری داشته باشم. البته میدونم عمدتا یا پزشک هستند یا مهندس ….برخی شون که نام و فامیل شون کامل یادم بود مدام سرژ می کردم ولی پیداشون نمی کردم و برخی هم متاسفانه فامیل هاشون یادم رفته و نمی تونم پیداشون کنم. کمک برخی از این دوستان در اون شرایط را هیچوقت فراموش نمی کنم. یادمه بعضی هاشون هم وقتی تعطیلات ایران می رفتند به خانواده ام سر می زدند. رومانی یادش بخیر زمان چائوسکو بود. بچه های دانشجویان خارجی خوابگاه جداگانه داشتند. ایستگاه مترو خوابگاه فکر کنم اسمش بود „گورازاوش“ اگه اشتباه نکنم. باد سردی که همیشه موقع پایین رفتن پله های مترو بهم میخورد برای من که بچه ی آفتاب خوزستان بودم خیلی غیر قابل تحمل بود. ولی الان که ازش صحبت می کنم میگم یادش بخیر …. شهلای مهربون چقدر دوست داشتنی بود و چقدر به من کمک کرد. اهل گرمسار بود. یادمه که اولین بار بود که با کسی از گرمسار آشنا می شدم.  خیلی دنبال شهلا گشتم ولی متاسفانه پیداش نمی کنم. شهلا با برادرش اونجا بودند که   برادرش طفلی اونجا بیمار شد و بیمارستان اعصاب بستری شد. هر وقت فیلم بر فراز آشیان فاخته با شرکت جک نیکلسون رو می بینم یاد اون آسایشگاه در بخارست می افتم. خیلی دلگیر بود. محمود و جمیله و بچه های دیگه رومانی،  فرهاد، افسانه، نوشین و….  یادشون بخیر…رومانی را  وقتی ترک می کردم یادمه توی قطار اینقدر گریه می کردم که مامور کنترل پاس دلش به حالم سوخت و فکر کنم تو دلش می گفت عجب دیوونه ایه که دلش نمی خواد رومانی رو ترک کنه! اونجا اون موقع برخی رومانیایی ها واقعا حاضر بودند یه دست یا پاشون هم بدند ولی از کشور برند! یوگسلاوی هم وقتی برای تحقیق شرایط درس رفته بودم برخی بچه های همشهری ام مثل منصور را دیدم که پزشکی می خوند…عیسی هم مهربانی آذربایجانی که خالصانه کمک می کرد. ترکیه هم خیلی هم دوستان خوبی داشتم. خانواده ی مهربون جنابی  و حمداله آذری بسیار مهربون که همه چقدر  به من خیلی کمک کردند. فهمیه و ربابه و….اسامی را متاسفانه بعد از این همه سال چون ارتباطی نبود و کسی هم نبود که بتونم با او در باره شون صحبت کنم، فراموش کردم. ولی خودشون رو اصلا فراموش نکردم. خلاصه اگر این یکی دو دوستی را که پیدا کردم جواب بدند خیلی خوشحال میشم  چون ارتباط من با دوستان سال های اول مهاجرتم کلا قطع شده و اصلا ارتباطی ندارم و اگه حداقل یکی دو تا از دوستای قدیمی ام را که بخشی از تاریخ گذشته ی من هستند پیدا کنم  میدونم که این ارتباطات  خیلی تاثیر خوبی برام داره ….به امید اینکه دوباره بتونم با این دوستان که اون موقع  همه در سنین بین 20 و 24 یا حتی برخی کوچکتر  بودیم دیداری داشته باشم و گپی بزنم تا بتونم تاریخی از زندگی ام را ورق بزنم که هنوز امکان مرورش را نداشتم…

اختر ـ آگوست 2012 ـ اوترخت هلند خونه برادرم

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s