به یاد دایی جون آسمان نوردم که چه غیر منتظره رفت…

به یاد دایی جونم که چقدر دوستش داشتم…
دایی جون آسمان نوردم رفت…
دایی جونم اینقدر روح بزرگت همیشه آسمان را طلب می کرد و عشق پرواز داشتی که به شکل غیر منتظره پرواز ابدی کردی…

عکس دایی جون در حال پرواز
عکس دایی جون در حال پرواز

دایی جونم، دایی جونم، دایی جونم …. دایی جونم صدامو می شنوی؟ دلم برات دیوانه وار تنگ شده دایی جون … از امروز صبح که این خبر غم انگیز را شنیدم باورم نمیشه و مدام سراغ پیام هات که توی وایبر و واتس آپ برام میدادی میرم و میخونم…الان ساعت دو بعد از نیمه شبه و خوابم نمی بره دایی جون، همش تصویرت مقابل چشممه… برات پیام دادم دایی جون چرا جوابمو نمیدی؟… نکنه باز مثل قدیما داری سر به سر خواهر زاده هات میذاری و میخوای ما رو بخندونی؟ چقدر برات می نوشتم آرزوی دیدن دوباره ات را دارم و می نوشتم که چقدر دوستت دارم … چرا زود رفتی دایی جون؟ مگه قرار نبود بیای پیش مون؟ دایی جونم چقدر می گفتم آرزو دارم دوباره اون خاطرات به شکلی تکرار بشند! همه توی خونه مون مسجدسلیمان جمع بشیم و با همون شوخی های همیشگیت که سر به سرمون می ذاشتی و ما می خندیدیم… آرزو داشتم که دوباره به من می گفتی دایی جون اینکار رو انجام بده و من مثل همیشه سرکش می گفتم نه انجام نمیدم! و تو بهم می گفتی تیر خورده به دایی میگی نه! دایی جونم میدونی که چقدر دوستت داشتم.. دلم میخواست یک بار دیگه صدای خنده های قشنگ ات را می شنیدم که گاهی از خنده هات زیبایت همه به خنده می افتادیم…و اون تاترها و بازی هایی که انجام میدادی و ما خواهر زاده هات محو تماشای کارهات می شدیم… دایی جون مهربونم ممنونم که تمام خاطرات کودکی و نوجوانی ما را با عشق و محبتت رنگین و زیبا کردی…
عروسی دایی جون  سمت راست خواهرانم پروین و مهین و سمت چپ پریزاد یکی از دوستان عزیزمون
عروسی دایی جون
سمت راست خواهرانم پروین و مهین و سمت چپ پریزاد یکی از دوستان عزیزمون

دایی جونم که یکی از بهترین خلبان های ایران و افتخار ما بودی …یادم نمیره که وقتی ماموریت مسجدسلیمان داشتی بالای خونه مون چند دور پرواز می کردی و تمام اهالی محل و بچه هاشون مثل ما خواهر زاده هات سر به سوی آسمان و با شادی فریاد می زدند: دایی فلو دایی فلو….و ما دستمال یا لباسی در دست برات تکان می دادیم …سیزده بدرهای در مسجدسلیمان با هلی کوپترت می اومدی وسط باغ نصیرها می نشستی و صدها نفر دور هلی کوپترت جمع می شدند… چه خاطرات زیبایی را برای ما رقم زدی دایی جون … یادمه که اولین بار ما رو سوار هلی کوپتر کردی و ما را در آسمان مسجدسلیمان می چرخاندی… چه حس زیبایی بود و چقدر برای من فراموش نشدنی ست… از زیباترین و هیجان انگیزترین خاطرات زندگیم…
دایی جونم با وجودیکه چندین سال بود بازنشست شده بودی اما همیشه بهت نیاز بود، آرام نداشتی و عشق پرواز …
دایی جونم رفتنت خیلی خیلی غم انگیز بود، بخصوص که سالم و سرحال و ورزشکار بودی و فقط بخاطر یه سرما خوردگی بهت آمپول اشتباهی (یا با دوز بالا) زدند و به همین راحتی ترا از ما گرفتند! و هیچکس هم مسئول و پاسخگو نیست! دایی جون یادتونه که همین چند سال پیش یکی دیگه از فامیل ها بخاطر آمپول اشتباهی در سن ۵۰ سالگی جونش را از دست داد؟ فکر کنم در چند سال گذشته شما چهارمین یا پنجمین نفر در فامیل و آشنایان هستید که بخاطر بی خردی و بی احتیاطی بیمارستان ها و دکترها جونشون رو از دست میدند! متاسفانه جان انسان ها تنها چیزیست که در جامعه ما ارزش ندارد! دایی جون فکر می کنی یه روزی میاد که جان انسان در جامعه ما ارزش پیدا کند؟
چقدر خوشحالم که چند سال پیش توی عروسی دختر خاله جونم هیما بعد از شاید ۲۶/۲۷ سال دوباره دیدمت و چقدر با هم خاطرات را زنده کردیم، گریه کردیم، خندیدیم و تو با همون مهربونی همیشگی ات حین گریه گاهی میخندیدی به خاطراتی که من برات تعریف می کردم … از دختر خاله جونم و همسر مهربونش ممنونم که عروسی شون باعث شد آرزوی دیدار دوباره ات شکل بگیره … یادته خاله جون هی به من می گفت بسه دیگه دادشم برا عروسی اومده و اینقدر دادشم را ناراحت نکن؟ و من و تو مدام ادامه میدادیم …
یادمه آخرین بار که ماه پیش باهات صحبت کردم پرسیدم دایی جون تا کی میخوای پرواز کنی گفتی وقتی به ۶۵ برسم دیگه اجازه پرواز ندارم… متاسفانه به ۶۵ نرسیدی ولی اجازه ی پرواز ابدی را گرفتی… پروازت شاد باد دایی جونم…

دایی جونم، به یادت یکی از اهنگ هایی که با صدای گرم و زیبایت در بچگی شناختم از کوروس سرهنگ زاده به نام «پیک سحر» گوش میدم، امروز دهها بار گوش دادم و گریستم و بین گریه ها به یاد کارهات که سر به سرم میذاشتی میخندیدم…

دوستت دارم دایی جون و ازت ممنونم بخاطر همه خوبی هایی که داشتی… همیشه و همیشه در قلب من …
خواهر زاده ات که هر وقت اذیتت می کرد بهش می گفتی: تیرخورده…

دایی زاده های عزیزم، صمیمانه دوستتون دارم و بهتون تسلیت میگم و باهاتون همدردم… اختر
برلین، ۱۸ فوریه ۲۰۱۴

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s