وداع با فرهاد مجدآبادی، بازیگر و کارگردان تاتر و سینما در آرامگاه جنوب فرانکفورت

وداع با فرهاد مجد آبادی بازیگر و کارگردان تاتر و سینما در آرامگاه جنوب فرانکفورت
فرهاد مجد آبادی
صبح امروز پنج شنبه راهی فرانکفورت شدم تا در خاکسپاری دوست عزیز فرهاد مجدآبادی شرکت کنم و ضمن تسلی به خانواده گرامی اش از همه ی زحمات او که در این سالیان برای فرهنگ و هنر میهن مان کشید به سهم خودم سپاسگزاری کنم. ترافیک ناشی از تصادف در اتوبان باعث شد که کمی دیرتر از ساعت یازده به آرامگاه جنوب فرانکفورت برسم. تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که در طی بیش از دو دهه گذشته با فرهاد مجد آبادی در فستیوال های مختلف سینما و تاتر تبعید و همچنین دیگر برنامه های فرهنگی و هنری خاطرات مشترکی را با هم رقم زده بودیم. روزهای سخت سال هایی که اغلب هنوز با جامعه میزبان انس نگرفته بودیم و فقط همدیگر را داشتیم و چقدر از این بابت شاد بودیم که خانواده ای از فرهنگ و هنر داریم. اما این بار با دوستان در فستیوال دیگری بودم. فستیوال مرگ،خاک، وداع!
فرهاد مجد آبادی
از دیدن دوستانم در این فستیوال قبرستان برای وداع با یکی از یارانی که با چه عشق و امید و پشتکاری کار می کرد قلبم گرفت و نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. چهره ی دوستان یک به یک در برنامه های گذشته در دهه های هشتاد و نود میلادی مقابل چشمانم تصور می شد که همه جوان تر و در لباس های رنگین تر مشغول بحث و گفتگو در باره ی سینمای کیارستمی، مخملباف و یا صدور انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی به خارج کشورِ بودند، و یا گاهی که با سر به سر گذاشتن ها قهقه خنده بلند می شد. این بار اما همه چیز فرق داشت، نه کسی از سینمای کیارستمی حرف میزد و نه کسی از سینمای مخملباف. چهره های گرفته ای که به راحتی می شد گذشت زمان به همراه درد سال های تبعید و دوری را بخوبی در آن دید…با خود فکر می کردم براستی فرهاد مجد آبادی همه ی آن آرزوها و امیدها را که در طی این سالیان تبعید با تمام وجود و عشق و علاقه و با همه ی امکانات محدود برایش کار می کرد به این راحتی با خود به این خانه ی کوچک ابدی برد؟ سوالات مختلف در ذهنم نقش می بست اما قطرات تند و سریع باران که بیرحمانه بر سر و روی ما می بارید مرا از دنیای درونم بیرون آورد و به جمعیتی که با شدت باران گروه گروه پراکنده شده بودند می نگریستم. به سراغ دوستانم برای سلام و احوالپرسی رفتم: نیلوفر، پرستو، سیما، بهرخ، مجید، داریوش، شاپور، پروین، رضا، کمال، آرتا، حسین ها، منوچهرها، علی ها و …. دیگر دوستان اهل هنر همه حاضر بودند تا آخرین نمایش فرهاد مجد آبادی، «خواب ابدی» را ارج و احترام بگذارند. نمایشی که آغازش با پایان بی رحمانه ی یک زندگی بود و تماشاگرانش پایان یک آغاز را در تماشاخانه ای* که به یادگار گذاشت گرامی داشتند…

Diese Diashow benötigt JavaScript.


یاد او زنده باد!

توضیح عکس جمعی:
عکسی یادگاری از یاران و همکاران تاتر و سینمای فرهاد مجد آبادی هنگام وداع با او در آرامگاه جنوب فرانکفورت، پنج شنبه ۱۴ آگوست ۲۰۱۴
در عکس یاران فرهاد مجد آبادی در حال دست زدن هستند چون معتقد بودند که مجد آبادی شادی و دست زدن را دوست داشت و همیشه سعی می کرد تا ضمن حمایت از همکاران خود و فراهم کردن امکانات برای اجرای آنها در فرانکفورت موقعیتی را برای دست زدن و شادی مردم فراهم کند….

توضیح* : اشاره به تماشاخانه ای ست که بیش از دو سال است فرهاد مجد آبادی در شهر فرانکفورت دایر کرده است.

Ein Gedanke zu „وداع با فرهاد مجدآبادی، بازیگر و کارگردان تاتر و سینما در آرامگاه جنوب فرانکفورت“

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s