به یاد بیژن در نخستین سالگرد وداع با او

یک سال گذشت …

در نخستین سالگرد در گذشت بیژن دادگری

ده ها تن از دوستان بیژن امروز در نخستین سالگرد نبود او بر مزارش گرد هم آمدند تا به یاد او بار دیگر سپاسگزار و قدردان تلاش و کوشش اش برای هم میهنانش باشند.  ابتدا همه ساعت ۳ بعد از ظهر در مقابل سالن عزاداری قبرستان ملاتن گرد هم جمع شدند و بعد از ساعتی برمزارش، همه ی شرکت کنندگان به دعوت پدر و مادر بیژن در کافه ای که بیژن از خود به یادگار گذاشته حضور به هم رساندند. پدر و مادر بیژن متاسفانه خود به دلیل بیماری نتوانستند از امریکا به آلمان سفر کنند و همه جای خالی آنها را در مراسم احساس می کردند.

دیدن سنگ قبر بیژن با نقشه ی گربه ی «ایران خانوم» بیژن که روزی چندین بار نام اش را بر زبان می آورد و با عشق به او زنده بود و همچنین جنب و جوش نوه ی شیرین زبان خردسالش بر مزار خیلی دردناک بود.

درست یک سال پیش ۱۸ ژانویه بود که خبر درگذشت بیژن همه ی ایرانیان کلن را به سوگ نشاند. در این یک سال در باره ی بیژن و خصوصیات خوب انسانی اش بارها و بارها از طرف دوستان و دیگر هم میهنان به اشکال مختلف گفته شد اما هر بار احساس می کنم که کم گفتیم و  باز هم باید گفت و گفت تا شاید کاراکتر او سرمشقی برای ما ایرانی های مهاجر و تبعیدی باشد که بیش از نیم قرن از میهن خود دور بود ولی هرگز عشق به مردم و سرزمینش را فراموش نکرد و دهه ها سال برای برقراری صلح و دوستی و برابری برای میهنش تلاش کرد.  بیژن هر آنچه که برخی در شعار اعتقاد داشتند در عمل نشان داد. او نمونه ی بارزی برای یک فرد آزادیخواه و دمکرات بود که از هر قشر و افکار و عقیده ای با او دوست بودند و در کمک به انسان ها و هم میهن خود از هیچ چیز کوتاهی نمیکرد.

نزدیک به چهار دهه مدیر و مسئول یکی از کافه های روشنفکری مرکز شهر کلن که با سلیقه ی خود چه زیبا با آلات موسیقی ایرانی و هندی و غربی آراسته بود. کافه ای که همه ی ایرانیان کلن معتقدند به «وطن» آنها تبدیل شده بود. محل تجمع گروه ها و افراد مختلف با گرایشات متفاوت چپ و راست …

گرچه به دلیل کارش نمی توانست همیشه در همه ی برنامه های فرهنگی و سیاسی شرکت کند اما  از هیچ چیز بی اطلاع نبود و نه تنها اخبار جهان و ایران بلکه اخبار ایرانیان در شهر را هم اغلب داشت.

دوست و همدمی که صادقانه با تو گفتگو میکرد و بر اساس تجارب و دانایی اش همیشه راهنمایی میکرد.

چقدر از او آموختم و چه صادقانه مشوقم در عرصه ی کار رسانه ای ام بود. نبود بیژن برای من خیلی ملموس و درد آوره و به همین دلیل هم در این یک سال رفتن به میدان مرکزی شهر که کافه ی بیژن در آنجا بود برایم عذاب آور است. به جز دیدارها و قرارهای با دوستان در کافه هر وقت برای خرید به مرکز شهر میرفتم همیشه به او هم سری میزدم و با اشتیاق برای یک نوشیدنی و گپی با بیژن به آنجا میرفتم. در این یک سال گذشته بارها بی اختیار به سمت کافه میرفتم ولی بین راه متوجه میشدم که بیژن نیست ….

امشب وقتی در کافه بودیم نوه ی چهار ساله ی بیژن عکس بیژن را که روی میزی به همراه دو عشق بیژن یعنی پرچم  سه رنگ شیر و خورشید نشان و عکس مصدق  تزیین شده بود به من نشان داد و  به آلمانی گفت این پدر بزرگ من بیژن است. گفتم بله میدونم که چه پدر بزرگ خوبی داشتی. و بعد عکس مصدق را نشان داد و گفت و این هم دوست پدر بزرگم است … حسی توام با خنده و گریه به من دست داد ولی در مقابل کودک فقط خندیدم و گفتم پدر بزرگت چه دوست خوبی داشت …

یاد هر دو زنده باد و راهشان پایدار

اختر، ۱۷ ژانویه ۲۰۱۶، کلن

پ. ن:

به سهم خودم از دوستان بیژن آقایان حسین بهروز و مجید کریمی بخاطر زحمات و تلاش شان برای مراسم بیژن سپاسگزارم.

برای دیدن عکس ها به شکل بزرگ لطفا به روی یکی از عکس ها کلیک کنید و بعد با فلش سمت راست ادامه دهید.

این هم لینک مطلبی که چهار سال پیش در باره ی بیژن و کافه اش نوشته بودم.

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s