همزاد افغانم، درد تو مرا به درد آورد …

دلم گرفته است …
افسوس که باید دوباره دلنوشته ی دردناک ۵ سال پیشم را تکرار کنم که در همدلی با همزاد افغانم در ایران نوشتم، باز هم حمله به افغان ها در ایران! باز هم خبر دگری از برخورد ضد انسانی برخی هموطنان در ایران با افغانستانی ها، عرق شرم را بر پیشانی کارنامه ی همه ی ایرانیانی که مدعی فرهنگ و تمدن کهن اند نشاند! آن هم از جایی که ایران کهن برخاسته است! از یزد! و آن هم در مقابل کودکان افغان که نباید اجازه مدرسه رفتن را به آنها داد! باور کردنی نیست!
26-03-kabul-004-001
به همراه دوستان عزیز افغانم شهره و هارون در کابل، افغانستان سال ۲۰۰۶
نزدیک به دو سال است که برای ترجمه پناهندگان ایرانی و افغان کار میکنم اما تا حال عمدتا با افغان ها بودم و هر بار که دختران و پسران جوان و زوج های جوان افغان را می بینم که متولد ایران هستند و در ایران بزرگ شدند ولی سواد خواندن و نوشتن حتی فارسی را هم ندارند و در مقابل پرسش من که چرا درس نخواندید، با حجب و خجالت می گویند اجازه ی درس خواندن در ایران نداشتیم و می بایست از شش هفت سالگی کار کنیم که بتونیم زندگی کنیم، تمام وجودم را درد میگیره، وقتی می بینم که که اغلب خانواده ها از ناچاری دختران شان را در بچگی مجبور به ازدواج میکردند چون خرجشان را نداشتند و با وجود فشارها و تحقیرها و عدم حمایت جامعه حتی حاضر نیستند ذره ای شکوه و شکایت از ایران و ایرانی کنند و در مقابل پرسش های من با مهربانی و لبخند می گویند خب همه جا بد و خوب هست، چنان فشاری بهم میاد که نمیتونم مقابل بغضم را بگیرم و اغلب با اشک های بیصدایی که بی اختیار سرازیر می شوند آروم میشم و اغلب زمانی به خودم میام که کارمند مهربان آلمانی موسسه حامی پناهندگان با بسته ی کلینکس به سمتم منو دلداری میده! ولی اون کارمند نمیدونه که دلیل اصلی گریه ی من چیست؟ نمیدونه که من نه تنها برای دردها و سختی هایی که این زنان و مردان افغان در ایران و در طول راه پرخطر داشتند می گریم بلکه برای سقوط هر دو جامعه ایران و افغانستان در طی چهار دهه گذشته می گریم، نمیدونند که من بخاطر سقوط انسانیت در جامعه خودم می گریم که چطور ممکن است به قول رسانه های درون ایران، برخی هموطنان من در حرکتی خودجوش به سمت تنها مدرسه ای که بعد از عمری برای کودکان افغان ساختند حمله کنند و مانع از ورود کودکان برای آموزش شوند؟ من احساس میکنم سالیانیست که سرزمینی که در آن بزرگ شدم را نمی شناسم و بخش قابل توجهی از مردم سرزمین من مسخ شدند! رژیم اسلامی ولایت فقیه در این چهار دهه در نهادینه شدن چند چیز در ایران موفق بود، نژاد پرستی، تبعیض، اختلافات قومی مذهبی و خرافات!
وقتی در رسانه ها می بینم که برای امام حسین که در ۱۴۰۰ سال پیش کشته شد آنچنان خود را به زمین و زمان می زنند و زخمی میکنند و زنجیر می زنند و می گریند، تا جایی که حتی برخی از فرزندان و نوزادان خود هم در این نمایش ارتجاعی عزاداری نمی گذرند و آنها را خنجر به دست و خون آلود راهی میدان میکنند تا بتوانند عمق اندوه خود را بخاطر دین و مذهب به دیگران نشان دهند، وقتی می بینم از نان شب فرزند خود می گیرند تا در مساجد و تکیه ها خرج کنند و یا نذری بدهند، وقتی می بینم خانواده ای کارگر پول درس و مشق بچه اش را ندارد اما باید به زیارت چمکران و امام رضا و امام زاده ها بروند، از خود می پرسم اگر همه ی اینها واقعا بخاطر احساسات مذهبی و دینی که معتقدند برای انسانیت است پس چطور است که به انسان زنده در کنار خود که تازه مسلمان هم هست رحم نمی کنند و حاضرند حتی خانه های حلبی آنها را آتش بزنند؟ کاری که پنج سال پیش شد و برخی افغان ها را آتش زدند! اون زمان وقتی من خبر را خواندم در اوج ناباوری و ناراحتی و همدردی ام با آنها با چشمانی پر از اشک همانند امروز، این چند خط زیر را در وبلاگم نوشتم که در برخی سایت ها خبری هم منتشر شد:
 
به تو ای همزاد افغان من
 
به تو مادر افغان من
به تو پدر افغان من
به تو خواهر افغان من
و به تو برادر افغان من
چند روزیست که به تو می اندیشم
چند روزیست که حسم تو را صدا می کند
و مرا با خود به کوچه های کابل می برد
و به دنبال تو می گردم
اما تو را نمی بینم چون تو به سرزمین من پناه بردی
سرزمینی که من از بودن در آن محرومم
و تو از بودن در آن در عذاب
خبر تو مرا سخت به خود مشغول کرد
و من دل تنگ تو شدم و به سراغ عکس ها رفتم
تا با تو دوباره در کوچه های کابل (به قول خودت) گپ بزنم….
می خواهم به تو از کسانی بگویم که سرزمین مرا غصب کرده اند
و من و میلیون ها من های دیگر از آن گریختند
از کسانی که ثروت را فقیر کردند
و از کسانی که جنگ را ویران کردند
می خواهم به تو از کسانی بگویم که مرا تحقیر کردند
از کسانی که تخم نفرت را کاشتند
از کسانی که جهان را دشمن من کردند
از کسانی که رنگ سیاه را به سرزمین من آوردند
از کسانی که عامل بدبختی را غیر خودی دیدند
از کسانی که به فرزندان خود هم رحم نکردند
از کسانی که آگهی مراسم اعدام پخش کردند
از کسانی جوانان را کشتند و اعدام کردند
از کسانی که زندان کردند و زنجیر کردند
از کسانی که شلاق زدند و سنگ زدند
از کسانی که 9 ساله را به دار آویختند
از کسانی که باعث فرار شش میلیون شدند
به تو همزاد افغان من
 
می خواهم به تو بگویم آنچه توانستند کردند
و حال که مردم را ساکت کرده اند
و زندان ها را پر کرده اند
به جان تو همزاد من افتاده اند
می خواهم به تو بگویم در مملکت من
ساعت به ساعت تجاوز می شود
در زندان و در خیابان و در خانه و کاشانه
ولی هیچکس نیست که اینها را به بحیی بگوید
هیچکس نیست که بگوید تجاوز در ایران از بالاترین آمار جهان ست
هیچکس نیست که که از قاضی بپرسد چند در صد متجاوزین افغانند؟
هیچکس نیست که گروهی را بسیج کند تا شبانه به خانه ی آنها حمله کنند
و زن و بچه را هراسان از خواب بیدار کنند و مقابل چشمانشان همه ی خانه را آتش زنند….. هیچکس نیست تا به قاضی بگوید عامل فقر و بدبختی و دزدی و تجاوز در کشور من افغان نیست
هیچکس نیست به سید الزمان بگوید تجاوز فقط جنسی نیست….
هیچکس نیست تا به او بگوید فقر تجاوز است ….
هیچکس نیست که بگوید بیکاری تجاوز ست….
هیچکس نیست بگوید آموزش نادرست تجاوز است
هیچکس نیست بگوید نبود آزادی و آرامش تجاوز ست
هیچکس نیست …
و تو همزاد افغان من درد تو مرا به درد آورد
وعرق شرم را بر پیشانی ام نشاند
اما میدانم که میدانی میدانم که میدانی من و تو ما هستیم
میدانم که می دانی به تو می اندیشم….
 
اختر ـ کلن 4 ژولای 2012
 
لینک مطلب در وبلاگ خودم 
لینک در وبسایت راه کارگر:
 

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s