همزاد افغانم، درد تو مرا به درد آورد …

دلم گرفته است …
افسوس که باید دوباره دلنوشته ی دردناک ۵ سال پیشم را تکرار کنم که در همدلی با همزاد افغانم در ایران نوشتم، باز هم حمله به افغان ها در ایران! باز هم خبر دگری از برخورد ضد انسانی برخی هموطنان در ایران با افغانستانی ها، عرق شرم را بر پیشانی کارنامه ی همه ی ایرانیانی که مدعی فرهنگ و تمدن کهن اند نشاند! آن هم از جایی که ایران کهن برخاسته است! از یزد! و آن هم در مقابل کودکان افغان که نباید اجازه مدرسه رفتن را به آنها داد! باور کردنی نیست!
26-03-kabul-004-001
به همراه دوستان عزیز افغانم شهره و هارون در کابل، افغانستان سال ۲۰۰۶
نزدیک به دو سال است که برای ترجمه پناهندگان ایرانی و افغان کار میکنم اما تا حال عمدتا با افغان ها بودم و هر بار که دختران و پسران جوان و زوج های جوان افغان را می بینم که متولد ایران هستند و در ایران بزرگ شدند ولی سواد خواندن و نوشتن حتی فارسی را هم ندارند و در مقابل پرسش من که چرا درس نخواندید، با حجب و خجالت می گویند اجازه ی درس خواندن در ایران نداشتیم و می بایست از شش هفت سالگی کار کنیم که بتونیم زندگی کنیم، تمام وجودم را درد میگیره، وقتی می بینم که که اغلب خانواده ها از ناچاری دختران شان را در بچگی مجبور به ازدواج میکردند چون خرجشان را نداشتند و با وجود فشارها و تحقیرها و عدم حمایت جامعه حتی حاضر نیستند ذره ای شکوه و شکایت از ایران و ایرانی کنند و در مقابل پرسش های من با مهربانی و لبخند می گویند خب همه جا بد و خوب هست، چنان فشاری بهم میاد که نمیتونم مقابل بغضم را بگیرم و اغلب با اشک های بیصدایی که بی اختیار سرازیر می شوند آروم میشم و اغلب زمانی به خودم میام که کارمند مهربان آلمانی موسسه حامی پناهندگان با بسته ی کلینکس به سمتم منو دلداری میده! ولی اون کارمند نمیدونه که دلیل اصلی گریه ی من چیست؟ نمیدونه که من نه تنها برای دردها و سختی هایی که این زنان و مردان افغان در ایران و در طول راه پرخطر داشتند می گریم بلکه برای سقوط هر دو جامعه ایران و افغانستان در طی چهار دهه گذشته می گریم، نمیدونند که من بخاطر سقوط انسانیت در جامعه خودم می گریم که چطور ممکن است به قول رسانه های درون ایران، برخی هموطنان من در حرکتی خودجوش به سمت تنها مدرسه ای که بعد از عمری برای کودکان افغان ساختند حمله کنند و مانع از ورود کودکان برای آموزش شوند؟ من احساس میکنم سالیانیست که سرزمینی که در آن بزرگ شدم را نمی شناسم و بخش قابل توجهی از مردم سرزمین من مسخ شدند! رژیم اسلامی ولایت فقیه در این چهار دهه در نهادینه شدن چند چیز در ایران موفق بود، نژاد پرستی، تبعیض، اختلافات قومی مذهبی و خرافات!
وقتی در رسانه ها می بینم که برای امام حسین که در ۱۴۰۰ سال پیش کشته شد آنچنان خود را به زمین و زمان می زنند و زخمی میکنند و زنجیر می زنند و می گریند، تا جایی که حتی برخی از فرزندان و نوزادان خود هم در این نمایش ارتجاعی عزاداری نمی گذرند و آنها را خنجر به دست و خون آلود راهی میدان میکنند تا بتوانند عمق اندوه خود را بخاطر دین و مذهب به دیگران نشان دهند، وقتی می بینم از نان شب فرزند خود می گیرند تا در مساجد و تکیه ها خرج کنند و یا نذری بدهند، وقتی می بینم خانواده ای کارگر پول درس و مشق بچه اش را ندارد اما باید به زیارت چمکران و امام رضا و امام زاده ها بروند، از خود می پرسم اگر همه ی اینها واقعا بخاطر احساسات مذهبی و دینی که معتقدند برای انسانیت است پس چطور است که به انسان زنده در کنار خود که تازه مسلمان هم هست رحم نمی کنند و حاضرند حتی خانه های حلبی آنها را آتش بزنند؟ کاری که پنج سال پیش شد و برخی افغان ها را آتش زدند! اون زمان وقتی من خبر را خواندم در اوج ناباوری و ناراحتی و همدردی ام با آنها با چشمانی پر از اشک همانند امروز، این چند خط زیر را در وبلاگم نوشتم که در برخی سایت ها خبری هم منتشر شد:
 
به تو ای همزاد افغان من
 
به تو مادر افغان من
به تو پدر افغان من
به تو خواهر افغان من
و به تو برادر افغان من
چند روزیست که به تو می اندیشم
چند روزیست که حسم تو را صدا می کند
و مرا با خود به کوچه های کابل می برد
و به دنبال تو می گردم
اما تو را نمی بینم چون تو به سرزمین من پناه بردی
سرزمینی که من از بودن در آن محرومم
و تو از بودن در آن در عذاب
خبر تو مرا سخت به خود مشغول کرد
و من دل تنگ تو شدم و به سراغ عکس ها رفتم
تا با تو دوباره در کوچه های کابل (به قول خودت) گپ بزنم….
می خواهم به تو از کسانی بگویم که سرزمین مرا غصب کرده اند
و من و میلیون ها من های دیگر از آن گریختند
از کسانی که ثروت را فقیر کردند
و از کسانی که جنگ را ویران کردند
می خواهم به تو از کسانی بگویم که مرا تحقیر کردند
از کسانی که تخم نفرت را کاشتند
از کسانی که جهان را دشمن من کردند
از کسانی که رنگ سیاه را به سرزمین من آوردند
از کسانی که عامل بدبختی را غیر خودی دیدند
از کسانی که به فرزندان خود هم رحم نکردند
از کسانی که آگهی مراسم اعدام پخش کردند
از کسانی جوانان را کشتند و اعدام کردند
از کسانی که زندان کردند و زنجیر کردند
از کسانی که شلاق زدند و سنگ زدند
از کسانی که 9 ساله را به دار آویختند
از کسانی که باعث فرار شش میلیون شدند
به تو همزاد افغان من
 
می خواهم به تو بگویم آنچه توانستند کردند
و حال که مردم را ساکت کرده اند
و زندان ها را پر کرده اند
به جان تو همزاد من افتاده اند
می خواهم به تو بگویم در مملکت من
ساعت به ساعت تجاوز می شود
در زندان و در خیابان و در خانه و کاشانه
ولی هیچکس نیست که اینها را به بحیی بگوید
هیچکس نیست که بگوید تجاوز در ایران از بالاترین آمار جهان ست
هیچکس نیست که که از قاضی بپرسد چند در صد متجاوزین افغانند؟
هیچکس نیست که گروهی را بسیج کند تا شبانه به خانه ی آنها حمله کنند
و زن و بچه را هراسان از خواب بیدار کنند و مقابل چشمانشان همه ی خانه را آتش زنند….. هیچکس نیست تا به قاضی بگوید عامل فقر و بدبختی و دزدی و تجاوز در کشور من افغان نیست
هیچکس نیست به سید الزمان بگوید تجاوز فقط جنسی نیست….
هیچکس نیست تا به او بگوید فقر تجاوز است ….
هیچکس نیست که بگوید بیکاری تجاوز ست….
هیچکس نیست بگوید آموزش نادرست تجاوز است
هیچکس نیست بگوید نبود آزادی و آرامش تجاوز ست
هیچکس نیست …
و تو همزاد افغان من درد تو مرا به درد آورد
وعرق شرم را بر پیشانی ام نشاند
اما میدانم که میدانی میدانم که میدانی من و تو ما هستیم
میدانم که می دانی به تو می اندیشم….
 
اختر ـ کلن 4 ژولای 2012
 
لینک مطلب در وبلاگ خودم 
لینک در وبسایت راه کارگر:
 

سوگ مجازی …

معمولا وقتی کسی عزیزی را از دست میدهد فرقی ندارد از خانواده، فامیل یا دوستان، دلش میخواهد در سوگ او هم گریه کند و هم اینکه با بیان خاطرات عزیز از دست رفته یاد او را زنده نگه دارد و مدام از او بشنود و بگوید تا تسکین یابد. یا شاید از نگاه فلسفی نوعی عدم پذیریش مرگ است برای تسکین خود …

در ایران که باشی میتوانی با خانواده و بستگان و دوستان خود باشی و هم راحت گریه کنی و هم با گفتگو و تبادل خاطرات با نزدیکان این غم را سبکتر کنی. ولی در خارج از کشور خیلی وحشتناکه. غم از دست دادن عزیز چندین برابر سخت تر و دردناک تر میشود چون همانند ایران نمی توانید همه سریع جایی جمع شوید مگر روز مراسم که این هم در اینجا هیچوقت سریع اتفاق نمی افتد به دلیل اینکه در اینجا باید همه چیز از طرف شرکت های مخصوص خاک سپاری برنامه ریزی شود که مستلزم زمان است که اغلب از حداقل یک تا دو هفته بعد از مرگ می توان وقت برای خاکسپاری گرفت. در این مدت نزدیکان و دوستان آن فرد باید تمام غم و دردشان را اغلب تنهایی سپری کنند. یعنی حتی اگر از خانواده ات هم اینجا باشند عمدتا همه پخش در کشورهای مختلف هستند مثل خانواده ی من که در چهار کشور و شهرهای مختلف هستیم.
به همین دلیل هم هست که ما خارج از کشوری ها عمدتا در دنیای مجازی عزا داری می کنیم. چون در دنیای مجازی می توانیم با بستگان و دوستان در باره اش حرف بزنیم و کمی سبک شویم.
برای خود من در این مدت خارج از کشور بارها و بارها مرگ عزیزان پیش آمده. زمانی که ارتباطات دنیای مجازی نبود به مراتب خیلی بدتر و دردآور تر بود. بدترین و درد آورترین روزهای زندگی ام را در خارج از کشور سال ۱۹۹۲ وقتی که دختر عموی ۲۴ ساله نازنینم را که همسر برادرم هم بود از دست دادم و من در این جا و تنهایی … روزهای بسیار غیر قابل تحملی را می گذراندم و حتی توان رسیدگی به دختر ۲ ساله ام را نداشتم. به ایران زنگ میزدم و هر کدام از خانواده که گوشی را برمی داشت من فقط گریه می کردم. اون زمان تلفن به ایران خیلی گرون بود فکر می کنم دقیقه ای ۴ یا ۵ مارک بود. یادم هست که در اون ماه ۹۰۰ مارک پول تلفن پرداختیم.
بستگان و دوستان دیگری را هم از دست دادم که هر کدام سخت و غیر قابل تحمل بودند. از زمانی که دنیای مجازی اینگونه فراگیر شده بارها و بارها شاهد عزای مجازی برخی دوستان بودم.
یعنی ارتباطات مجازی و بیان احساس و درد با دیگر دوستان هر چند مجازی، کمک بزرگی ست. کما اینکه در همین یکی دو سال گذشته همین دنیای مجازی باعث شد تا بتوانم مرگ دو عضو نزدیک فامیلم را با نوشتن در باره ی آنها برای دوستان مجازی ام، خودم را تسکین دهم و عزاداری کنم.

تابستان ۲۰۱۳ به همراه بیژن و دوستان: تونیا، فریده و مهرداد
تابستان ۲۰۱۳ به همراه بیژن و دوستان: تونیا، فریده و مهرداد در کافه بیژن

از روز گذشته که یکی از دوستان عزیزم (بیژن دادگر)  را  در کلن  از دست دادم ( یکی از شریف ترین و صادق ترین و مهربان ترین انسان ها که دوست ایرانیان و آلمانی ها بیشماری بود) چندین پست در فیسبوک در باره ی او نوشتم و با هر متنی که می نوشتم بی اختیار گریه می کردم و  احساس می کردم  به شکل حقیقی با دوستانم در باره ی او حرف میزنم و این خود از التهاب من می کاست و باعث آرامشم میشد. دنیای مجازی پدیده ای شگرف ست که به همراه خود پدیده های متفاوتی را بوجود آورده از جمله «سوگ مجازی» که برای انسان هایی که مجبور به تبعید و مهاجرت های اجباری شدند قابل لمس و تسکین دهنده است.

گرچه مرگ بخشی از زندگی ست و باید او را پذیرفت اما مرگ ناگهانی و مرگ زودرس خیلی درد آورتر ست. من همیشه آرزو می کنم که همه ی انسان ها عمر طبیعی داشته باشند و هیچکس عزیزش را زودتر از عمر طبیعی اش از دست ندهد …

به امید بر آورده شدن چنین امیدها و
به امید سلامتی و تندرستی برای همه ی شما دوستان عزیزم اعم از مجازی و حقیقی
به یاد بیژن و در سوگ بیژن
اختر / ۲۰ ژانویه/ ۲۰۱۵ / کلن

لینک مطلبی که سه سال پیش به عنوان قدردانی از بیژن نوشته بودم

اولین همکاری من با کیهان لندن ـ آنلاین

اولین همکاری من با کیهان لندن ـ آنلاین
Logo_kayhan_new_en_1
روزنامه کیهان نه تنها برای اهل قلم جامعه ایرانی بلکه برای هر ایرانی نامی آمیخته با تاریخ مطبوعات ایران است.
کیهان که از اوایل دهه ۲۰ خورشیدی به کمک مصطفی مصباح زاده منتشر شد در روند کار خود به یکی از روزنامه های معتبر فارسی زبانان تبدیل شد. بهترین روزنامه نگاران و منتقدین ایرانی در کیهان قلم زدند و همیشه کیهان جدا از هر گونه خط فکری، یکی از حرفه ای ترین روزنامه های ایران بود. کیهان به روزنامه ی روشنفکران تبدیل شد و در سالیان پیش از انقلاب به نشریه ای با گرایش چپ معروف شد. شاید یکی از آرزوهای هر روزنامه نگار ایرانی این بود که روزی در کیهان کار کند و نامش در کیهان منتشر شود.
بعد از انقلاب ۵۷ متاسفانه کیهان توسط نیروهای حامی رهبری تسخیر شد به ارگان رژیم تبدیل شد. اما بنیانگذار موسسه کیهان، زنده یاد مصباح زاده که در لندن بسر می برد کیهان را با نام کیهان لندن به شکل هفتگی منتشر کرد که تا سال گذشته انتشار آن ادامه داشت. روزنامه نگاران و نویسندگان و شعرای برجسته ای در این نشریه قلم زدند.
به یاد می آورم روزهایی را که کیهان لندن برای ما ایرانیان تبعیدی تنها وسیله ارتباطی و خبر گرفتن از درون و بیرون میهن بود و چه جایگاه ویژه ای در بین خانواده ها داشت.
بعد از توقف کیهان چاپی، کیهان به آنلاین روی آورد و از آن زمان تا به حال به همت خانم ها نازنین انصاری و الهه بقراط و دیگر دوستان کیهان به کار خود ادامه میدهد.
گرچه در طی دو دهه گذشته بارها از عکس های خبری من در هفته نامه کیهان منتشر شد و یک بار هم مطلبی با نام مستعار منتشر کردم، اما امروز برای اولین بار گزارشی از من به شکل همکار کیهان منتشر شد که خیلی خوشحالم که در کنار زنان تواتمندی چون خانم انصاری و خانم بقراط و دیگر همکاران کیهان می توانم بخش کوچکی از مسئولیت خبر رسانی در جامعه ایرانی را در فرای مرزهای ایران به عهده گیرم.
آرزوی موفقیت برای کیهان آنلاین و به امید روزی که دوباره کیهان هفتگی منتشر شود و به خانه های ایرانیان مهاجر و تبعیدی برگردد.
1

اولین گزارش من از گردهمایی اعتراضی ایرانیان در کلن برای کیهان لندن

بیست و یکمین دور فستیوال تاتر ایرانی در کلن

بیست و یکمین دور فستیوال تاتر ایرانی کلن

فستیوال تاتر ایرانی در کلن یکی از قدیمی ترین و پر کارترین فستیوال های هنری ایرانیان اروپاست که به همت مجید فلاح زاده و بهرخ حسین بابایی مدیران فستیوال و هنرمندان و علاقه مندان تاتر و سینما هر سال در ماه نوامبر برگزار می شود.

dit_27102014

امسال ۲۱مین دور خود را می گذراند که امیدوارم با حمایت شما علاقه مندان فرهنگ و هنر و با جذب و تشویق هنرمندان بتواند همچنان در رشد و اشاعه فرهنگ ایرانی ورای مرزهای ایران گام بردارد.

برنامه افتتاحیه در روز چهارشنبه ۱۲ نوامبر با موسیقی هنرمند ساکن کلن رامتین آغاز می شود و اختتامیه با موسیقی منصور تهرانی سراینده و خواننده سرود دانشجویان ایران، «یار دبستانی من» به همراه لئوناردو خواننده ایرانی اپرا ساکن فرانسه که در اپراهای بین المللی می خواند،
جشن گرفته می شود.

21.programm_p1-6

به امید دیدار
اختر / کلن

به یاد عین اله باقرزاده و همه ی خاطرات خوبی که برای ما به جا گذاشت…

امروز صبح اولین خبری را که خوندم خبر درگذشت عین اله باقرزاده بود. خیلی متاثر شدم و سریع در فیسبوکم این چند خط را نوشتم:
«عین اله باقرزاده» در گذشت!
10556513_694848313914289_5521505146868661402_n
حسن رضیانی بازیگر معروف سینما وتاتر و تلویزیون پیش از انقلاب که با نقش عین اله باقر زاده در سریال صمد به کارگردانی پرویز صیاد به شهرت رسید در گذشت.
درگذشت او را به خانواده گرامی ایشان و همچنین جامعه هنری ایران بخصوص به دوست عزیزم هنرمند محبوب آقای پرویز صیاد صمیمانه تسلیت می گویم…
شخصیت عین اله باقر زاده در تاریخ هنری اجتماعی ایران جاودانه شد و نمونه های او را در جامعه بعد از انقلاب بین «آقازاده ها» به وفور دیدیم …
متاسفانه او هم همانند اغلب هنرمندان قبل از انقلاب سالیان اجازه و امکان کار هنری نداشت. درد آور که این هنرمندان عزیز اغلب با آرزوی حضور دوباره خود بر روی صحنه و در بین مردم، چشم از جهان بستند ….
رفتن هر عضوی از فرهنگ و هنر میهن مان در گذشته گویی بخشی از گذشته ی مرا با خود می برد ….
یاد او زنده و گرامی باد…
Samad
—————————————————————-
خبر برای من فقط یک خبر نبود و عجیب ذهنم را مشغول کرده بود بعد از چند ساعت دوباره به یاد او و همه ی هنرمندان سینما و تاتر و تلویزیون ایران در آن زمان چند خط دیگه نوشتم:
یکی دیگه از هنرمندان قبل از انقلاب هم رفت …
امروز خوندم که متاسفانه عین اله باقر زاده (حسن رضیانی) هم رفت! هنرمندی که بخشی از گذشته و زندگی ما با چهره اش گره خورد ….با رفتن هر کدومشون احساس می کنم بخشی از گذشته ی من هم میره و خیلی دلم میگره. هم بخاطر خودشون که رفتند و هم به خاطر اینکه همین هنرمندان بهترین و شیرین ترین روزها را برای ما در گذشته ساختند و بعد از انقلاب اغلب شون دهها سال در کنج تنهایی و عزلت و بیکاری در گذشتند… چقدر دردناکه!
هنرمندان تاتر و سینما و تلویزیون و کلا بزرگان فرهنگ و هنر و ادب ما که قبل از انقلاب ۵۷ خدمت به جامعه کردند، بعد از انقلاب عمدتا به جرم خدمت فرهنگی هنری یا دستگیر و زندانی شدند، یا از کار برکنار و بیکار و خانه نشین شدند و یا هیچ حمایت مادی و معنوی از رژیم نشدند… اما دردناکتر از این که ما مردم هم متاسفانه اغلب آنها را فراموش کردیم و به سراغ شان نمی رویم که به آنها بگوییم اگر حکومت جاهلان و جلادان ارزش شما و کارتان را ندانست و شما را خانه نشین کرد اما ما مردم هرگز شما را فراموش نکردیم! مسلما ایرانیان میلیونری هم بودند که می توانستند این هنرمندان را حمایت کنند.
pcc88f3d44cb227ef99293cab923e14b16_3695835

تعداد زیادی از این هنرمندان در ایران ماندند. برخی در گذشتند و برخی خوشبختانه در قید حیات اند. امیدوارم هموطنان عزیز در ایران توجه بیشتری به این هنرمندان عزیزمان که بخشی از تاریخ فرهنگ و هنر ما با آنها شکل و جان گرفته، داشته باشند…
تسلیت مجدد به جامعه هنری سینمایی و آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت برای دیگر هنرمندان میهنم که در سکوت غمگین زندگیشان می گذرد …

اختر / کلن / ۲۹ آگوست ۲۰۱۴

خطاب به دوستان مسلمانی که اعتراض کردند

خطاب به دوستان مسلمانی که اعتراض کردند:
برخی از دوستان معتقد مذهبی ام از من گله مند شدند و اعتراض کردند که چرا گاهی مطالبم علیه اسلام است؟ چون قبلا هم تعدادی دیگر از دوستان پرسیده بودند و حتی برخی هم فحاشی کردند پاسخم را اینجا برای عموم می نویسم:
دوستان عزیزم، من با هیچ دین و مذهب و مرام و مسلکی مشکلی ندارم تا زمانی که قوانین آن دین و مسلک به قوانین اجتماع و جامعه تبدیل نشوند! من با هیچ دینی مشکلی ندارم تا زمانی که در چهارچوب اعتقادات شخصی افراد باشد. اما زمانی که دین از چهارچوب خصوصی بیرون رود و به درون قوانین جامعه نفوذ کند، و برای من و جامعه تصمیم بگیرد من علیه آن خواهم بود. قوانین جامعه نباید بر اساس قوانین دین باشند بلکه باید بر اساس قوانین اجتماعی انسان امروز که همه را بدون در نظر گرفتن جنسیت، مذهب و ملیت نگاه می کند.
من با دینی مشکل دارم که بخواهد با اصول و فروع دین اش قوانین اجتماع مرا تعیین کند! من با دینی مشکل دارم که طبق قوانین اش من را به عنوان زن نصف مرد ارزش گذاری می کند، دینی که من را به عنوان زن از هیچ حق برابری با مرد حمایت نمی کند. من با دینی مشکل دارم که در همه ی ابعادش تبعیض وحشتناکی نسبت به زنان با مرد دارد، دینی که با قوانین مجازات ۱۴۰۰ پیش با انسان امروز رفتار می کند.
در مملکت من دین اسلام قوانین جامعه مرا تعیین کرده است و من به عنوان زن حق دارم که علیه این قوانین اسلامی که زن را برده میداند اعتراض و فریاد کنم که اسلام دینی ارتجاعی ست! گرچه از نظر من همه ی ادیان ارتجاعی اند ولی آنها در قدرت نیستند! در حال حاضر اسلام دینی ست که در قدرت سیاسی دست دارد و ادیان دیگر عمدتا در خانه خود هستند.
در کشورهای غربی مسیحی دهها سال است که دین را از سیاست جدا کرده اند و همین عامل پیشرفت شان بود. می بینیم که در جهان فقط اسلام است که میخواهد در سیاست دخالت کند و قوانین همه ی جهان را بر اساس قوانین اسلامی پای ریزی کند! پس برای من خطر چنین دینی ست که تلاش دارد قوانین اسلامی را به همه جای دنیا صدور کند!

شاید بگویید این اسلام واقعی نیست و اسلام دین صلح و دوستی است! پاسخ من این است که هرگاه ایديولوژی یا دینی، هنگامی که در قدرت بود به آنچه که تبلیغ می کرد عمل کرد من آن را قبول خواهم کرد! خمینی زمانی که در قدرت نبود از اسلامی بسیار انسان دوست و دمکرات و برابری خواه حرف میزد اما به محض اینکه قدرت را صاحب شد برخورد تغییر کرد! اسلامی که مادر من و شما اعتقاد دارند حتما صلح دوست است چون فقط برای راز و نیاز با خدای خود است و از طریق دین قدرتی نمیخواهند! اما فراموش نکنیم که آنها به همه ی اصول و فروع دین پای بند نیستند و دین فقط رابطی بین آنها و خدایشان است! بله ممکن است اسلامی که در قدرت نیست صلح دوست باشد اما اسلامی که در قدرت است متاسفانه هیچوقت صلح دوست نبوده است! متاسفانه چنین اسلام صلح دوستی هیچوقت خود را در قدرت نشان نداده است! هیچوقت ما در تاریخ شاهد نبودیم که در کشوری قوانین اسلامی باشد ولی با انسان ها بر اساس حقوق انسانی برابر برخورد کنند و زن ها موجودات حقیر شده و درجه ۲ و بدبختی نباشند! نمونه اش در عربستان! حتی در افغانستان که تلاش شده قوانین اسلامی را هم امروزه کنند اما موفق نشدند و می بینیم که قوانین چگونه علیه زنان و تبعیض آمیز و عقب مانده است. همیشه اسلامی که تلاش برای قدرت کرده ست، اسلامی بود که همانند ۱۴۰۰ سال پیش با خنجر و کشتار پیش رفته است و با انسان متمدن امروز همان گونه رفتار کرد که در گذشته ها کرد و خواهان بازگشت بود! نمونه اش را ما متاسفانه امروز بسیار داریم: داعش، طالبان، حزب الله، حماس، جمهوری اسلامی، بوکو حرام و….. دهها گروه اسلامی دیگر که امروز در جهان برای بدست گرفتن قدرت و یک خلافت اسلامی جهانی می جنگند! میشه که به همه بگیم واقعی نیستند؟ بالاخره باید ایراد از اساس ایدئولوژی باشد که این هیولاها را اجازه ی رشد میدهد!
از نگاه من اگر کسی دین خود را دوست دارد باید تلاش کند که حکومت ها را مجبور به جایگزینی قوانین مدنی برابر در مقابل قوانین دینی کنند و جایگاه دین را آن جا نگه دارند که باید باشد یعنی در خانه خود و خانه ی ادیان همانند مسجد یا کلیسا و یا معبد و ….
در اجتماع زن و مرد وجود دارد با ادیان مختلف و مذاهب مختلف و قومیت و ملیت مختلف! هر مذهب و دینی که در قدرت باشد قوانین را به نفع خود خواهد نوشت! در ایران جمهوری اسلامی حتی سنی ها که مسلمانند و میلیون ها نفر هستند مورد تبعیض اند و در قدرت دخالتی ندارند چون شیعیان قوانین را بر اساس قوانین شیعه نوشتند! همچنین دیگر اقلیت های مذهبی مثل مسیحیان، یهودیان، بهاییان و …. که بخش عظیمی مجبور به ترک ایران شدند چون تحت فشار بودند و برخا هم دستگیر و زندانی و اعدام شدند!
در هر حال دوستان عزیزم، من با اسلام سیاسی مشکل دارم نه اسلام اعتقاد مادرم و امثال او ….
به امید روزی که همه برای جامعه ای انسانی بدون نام دین و مذهب تلاش کنیم!
زنده باد صلح و دوستی
اختر / کلن / ۲۸ آگوست ۲۰۱۴

مطلب زیر را چندی پیش در همین رابطه نوشتم:
من به هیچ دینی باور ندارم
چون نمیدانم کدام دین را باور کنم
مسلمانان را ؟
مسیحیان را؟
یهودیان را؟
زردتشتیان را؟
هندوها را؟
بودایان را؟
ایزدیان را؟
بهاییان را؟
کدام دین را باور کنم که هر کدام به من می گویند
من بهترین باور و عقیده برای بشریت هستم
کدام دین را باور کنم که هر کدام به من می گویند
من بهترین راه برای همزیستی هستم
من به هیچ دینی باور ندارم
چون هر کدام یک «باور و عقیده» را نقل می کنند
من به هیچ دینی باور ندارم
چون هر کدام ارثی منتقل می شوند
باور و عقیده ارثی نیست
من از زمانی که خود را شناختم
به انسانیت باور داشتم
و دین ام را « انسانیت» نام نهادم
«انسانیت» فقط یک جا نیست
«انسانیت» برای وجودش نیاز به لشکر و کشتار ندارد
انسانیت دین ندارد
انسانیت مهربانی ست
انسانیت صلح و دوستی ست
انسانیت در همه جا هست
در افریقا، آسیا، اروپا، امریکا و استرالیا

دین من «زندگی» ست
دین من لذت بردن از زندگی ست
دین من لذت بخشیدن به زندگی دیگری ست
دین من کمک به دیگری و همزیستی ست
کدام دین را باور کنم
که هر کدام به من می گویند
من بهترین راه رسیدن به خدا را می دانم

من به هیچ خدایی باور ندارم
چون نمیدانم کدام «خدا» قبول کنم؟
خدای مسلمانان را؟
یا خدای مسیحیان را؟
یا خدای یهودیان را؟
یا خدای بهاییان را؟
یا خدای زردتشتیان را؟
یا خدای ایزدیان را؟
یا خدای هندو ها را؟
یا خدای بودایان را؟
یا خدای هزاران فرقه و مذهب دیگر را؟
من به هیچ خدایی باور ندارم
من به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم
من به دنیای بعد از مرگ باور ندارم
به دنیایی که از زمان وجود بشریت
کسی از آن برنگشته است و هیچ اطلاعی از آن نیست
من به هیچ خدایی اعتقادی ندارم
من به هیچ خدای ادیان اعتقادی ندارم
چون خدای من «عقل» ست
خدای من «خرد » ست
خدای من «دانش» ست
خدای من «علم» ست
خدای من « وجود» من و ما ست
خدای من «هستی» ست
خدای من دین ندارد
اما خدای ادیان با نام خدا و به حکم خدا می کشد
خدای من مذهب ندارد
اما خدای مذاهب با نام خدا و به حکم خدا می کشد
خدای من جنسیت ندارد
اما خدای ادیان مردانه است
خدای من تبعیض ندارد
اما خدای ادیان، زنان را با مردان مساوی نمی داند
خدای من دروغ نمی گوید
اما خدای ادیان «تقیه» دارد

خدای من خرد است
خدای من عقل است
خدای من مهربانی ست
خدای من پاکی ست
خدای من کمک به دیگری ست
خدای من شادی ست
خدای من شادی بخشیدن ست
خدای من با هم بودن ست
خدای من برای هم بودن ست
خدای من دوستی ست
خدای من صلح ست
خدای من عشق ست …
…….
اختر / یکشنبه ۱۷ آگوست ۲۰۱۴

غرب زدگی یا تمدن ستیزی؟

غرب زدگی یا تمدن ستیزی؟!

اوایل که آلمان آمده بودم (اگر نه مثل همه ایرانیان یا همه ی مردم جوامع عقب مانده) ولی مثل اغلب جهان سومی ها با یک نگاه بدبینی و ضد غرب که غرب عامل همه ی بدبختی های ماست، جامعه و مردم آلمان را نگاه می کردم. به اخبار رادیو و تلویزیون هیچ اعتمادی نداشتم چون در جامعه خودم یاد گرفته بودم که رادیو تلویزیون همیشه دروغ میگویند! هر صفت مثبت این جامعه مدرن را با دید منفی نگاه می کردم. البته اینها همه تحت تاثیرات تبلیغات سویی که در جامعه ما چه از طرف روشنفکران چپ ما و چه از طرف روشنفکران راست ما، مذهبی ها و غیره وجود داشت. چپ های کمونیست که همیشه فحاشی به جوامع مدرن و دمکراسی غرب می کردند و معتقد بودند که دمکراسی سرمایه داری یک دمکراسی دروغین و استثماری ست و در واقع به نوعی همه شون در جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب به نفع شوروی دیکتاتوری شرق شرکت داشتند و اغلب هم مدینه فاضله شون شوروی بدبخت بود! آن بخش به اصطلاح روشنفکران مذهبی هم که در صدرشون آل احمد بود بود که با کتاب غرب زدگیش یک تنفر عجیبی در بین روشنفکران و جامعه بوجود آورد. من یادمه که شاید دوازده ساله بودم که در مباحث بین بزرگترها از این کتاب سحر آمیز می شنیدم و فکر می کنم فقط ۱۵ سال داشتم که کتاب غربزدگی را خواندم! آل احمد نگاهش به غرب مثل طاعون است! و کسی که نگاهش به تمدن غرب است را یک آدم التقاطی و نان به نرخ روز خور می داند! تصور کنید که با این نگاه های به اصطلاح روشنفکری جامعه از چپ و راست از جوانان آن زمان مثل من چه موجود خارق العاده ای به جامعه تحویل داده خواهد شد؟
اختر قاسمی
با گذشت زمان و اقامت خودم در بلوک شرق و برخی کشورهای سوسیالیستی آن زمان و بعد در غرب و بدست آوردن تجارب و دانش بیشتر و همچنین شناخت از جامعه آلمان و مردم آلمان متوجه شدم که مردم کشورهای جهان سوم اغلب برای توجیه عقب ماندگی خود به دنبال یک مقصرند! و هیچ مقصری بهتر از کشورهای پیشرفته نیست که بگویند آنها پیشرفت شان را از ما بدست آوردند تا خود را گول بزنند! مسلمانان که اساسا با تمدن مشکل دارند و واپسگرا هستند و طبیعی ست که بر علیه تمدن غرب باشند، غیر مسلمانان روشنفکر هم که عمدتا کمونیست بودند هم مثل مسلمانان در واقع به دنبال یک جامعه بی طبقه توحیدی که نمونه هایشان هم یا شوروی و یا چین بود! گرچه نمی خواهم که سیاست های استعماری برخی کشورهای غربی مثل انگلیس یا فرانسه و یا هلند را نادیده بگیرم اما به نظر من این استعمار نیست که باعث عقب ماندگی خاورمیانه یا افریقا شد بلکه فرهنگ و دین و مذهب و سنت خود مردم این کشورها هم تاثیر بسزایی داشته. از نگاه من استعمار اگر از نظر اقتصادی ضربه به اینگونه کشورها وارد کرد ولی در عرصه ای هم تمدن نوین خودش را به همراه داشته و تاثیری در رشد فرهنگ و اجتماع هم داشت. گرچه خیلی از دوستان ضد غرب همیشه اعتقاد دارند که غرب نمی ذاره ما پیشرفت کنیم اما من معتقدم که ما جهان سومی ها تا زمانی که اینگونه درگیر دین و مذهب و سنت هستیم و برای هر کاری استخاره می کنیم خود نمی خواهیم پیشرفت کنیم.
اختر / کلن / تابستان ۲۰۱۴

رشد اسلام افراطی در غرب

رشد اسلام افراطی در غرب

بیگ بن، سمبل لندن
بیگ بن، سمبل لندن

زمانی که برخی از روشنفکران در آلمان ( از آلمانی و ترک و غیره … البته تعدادی هم ایرانی که آرامش دوستدار پروفسور ایرانی هم یکی از آنان بود ) مقابل طرح ساختن بزرگترین مسجد اروپا در شهر کلن اعتراض و امضا جمع کردند عده ی قابل توجهی از روشنفکران ایرانی به این کار ایراد گرفتند و معتقد بودند ساختن مسجد بزرگ در کلن کار درستی ست و باید به مسلمانان اجازه داد تا بتوانند میعادگاه خودشان رو داشته باشند و بتوانند مراسم دینی و مذهبی شان را انجام بدهند، در غیر اینصورت خدمت به رادیکالیسم اسلامی می شود و مسلمانان برای حفظ فرهنگ و آیین دینی شون مقابله خواهند کرد. به نظر من در عمل این تئوری به ضد خودش تبدیل شده چرا که شاهد اسلام گرایی افراطی در کشورهایی که مسلمانان بیشتر آزاد بودند، هستیم. نمونه های مشخصی از هر دو شکل در اروپا وجود داره.
محله کمدن در لندن یکی از شلوغ ترین بازارهای لندن که عمدتا خارجی هستند… محله کمدن در لندن یکی از شلوغ ترین بازارهای لندن که عمدتا خارجی هستند…
ساعت بیگ بن سمبل لندن
ساعت بیگ بن سمبل لندن

فکر نمی کنم در اروپا هیچ کشوری به اندازه ی انگلیس مسلمانان آزادی عمل و حرکت داشته باشند بطوریکه حتی بر خلاف قوانین مدنی انگلیس مسلمانان حتی دادگاه های شرعی خود را دارند و برخا مسائل خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی را در دادگاه های شرعی که هیچگونه تشابهی با حقوق انسان متمدن و قوانین جوامع مدرن ندارند، انجام میدهند.
من بارها به لندن سفر کردم و آخرین بار در همین چند روز گذشته بود. اولین بار بیش از دو دهه پیش بود که اصلا قابل قیاس با لندن امروز نیست. وقتی در لندن قدم میزنم راستش به جز در برخی جاهایی که سمبل لندن اند، اصلا حس اینکه در یک کشور اروپایی و یا در لندن مرکز تمدن نوین جهانی هستم، را ندارم. لندن برای من ورای تئوری های پیر سرمایه داری مفهوم می شود. لندن برای من سمبلی از تمدن انسان نوین و صنعت و تکنولوژی ست. عاشق آرشیتکت و ساختمان های قدیمی لندن هستم. (ضمن اینکه لندن برای من یک نوع نوستالوژی هم هست چون سیستم برق و آب و حتی برخی محلات مرا به یاد شهرم مسجدسلیمان می اندازد که انگلیسی ها درست کرده بودند و با سیستم آنها یکی بود.) حضور خارجی ها بخصوص خارجی های رنگین پوست آنچنان زیاد است که شاید بتوان انگلیسی ها را شمرد. تعداد زنان روسری دار و نقاب دار و مردان ریش دار مسلمان آنقدر زیاد است که حس می کنی در کشوری عربی هستی. کثیفی برخی محلات لندن بخصوص در جاهایی که خارجی ها الویت دارند کاملا چشمگیر و ناخوش آیند است.
محله کمدن در لندن  یکی از شلوغ ترین بازارهای لندن که عمدتا خارجی هستند...
محله کمدن در لندن
یکی از شلوغ ترین بازارهای لندن که عمدتا خارجی هستند…

در جایی خونده بودم که طبق آمار سال ۲۰۱۳ بیش از ۵۹ در صد زایمان در لندن را زنان مسلمان داشتند و بیشترین نام نوزاد در انگلستان نام محمد بود که از زنان مسلمان انگلیسی و غیر انگلیسی زاده شده بودند! چیزی که بارها از زبان ایرانیانی که در آنجا زندگی می کنند شنیدم این که دیگر مسلمانان یا کلا غیر مسلمانان گاهی با تعرض مسلمانان افراطی مواجه می شوند. مثلا در ماه رمضان اگر کسی ساندویچ و یا آبی در دست داشته باشد به راحتی مسلمانان معترض می شوند و یا اگر با سگ در پارک قدم بزنی اعتراض می کنند که سگ نجس است و اجازه نداری با سگ نزدیک ما بیایی! دخالت آنها در زندگی دیگران و نوع زندگی شان باعث سلب آرامش و آسایش برخی ساکنین لندن شده بطوریکه طبق اخباری که گفته می شود و طبق شواهد ناظرین هر ساله تعداد زیادی از انگلیسی ها از لندن به شهرهای دیگر مهاجرت می کنند و برخی که لندن کار می کنند حتی ترجیح میدهند روزانه ساعت ها در قطار باشند ولی در لندن زندگی نکنند. طبق گفته ی ایرانیانی که در آنجا زندگی می کنند بر اساس آمار ماهانه چندین کافه بار در لندن بسته می شود چون مشتریان خود را از دست دادند.
لندن آی یا چشم لندن
لندن آی یا چشم لندن

با این تفاسیر که مسلمانان در انگلیس آزادی عمل زیادی دارند اما رشد اسلام گرایی افراطی در انگلیس خیلی بیشتر از دیگر کشورهای که همانند انگلیس رفتار نمی کنند هست! بطوریکه شاهد هستیم چند صد نفر از انگلیس به گروه اسلامی تروریستی وحشی داعش پیوستند و حتی کسی که وحشیانه سر خبرنگار بیگناه امریکایی را برید یک مسلمان انگلیسی بود. دلیل رشد اسلام افراطی در انگلیس چیست؟ آیا به دلیل آزادی عمل آنهاست و یا اینکه اسلام افراطی در غرب در هر حال رو به رشد است؟
خیلی علاقه مندم که شما دوستان هم نظر بدید.
اختر / کلن / ۲۱ آگوست ۲۰۱۴

من به هیچ دینی باور ندارم …

من به هیچ دینی باور ندارم
Akhtar Ghasemi
من به هیچ دینی باور ندارم
چون نمیدانم کدام دین را باور کنم
مسلمانان را ؟
مسیحیان را؟
یهودیان را؟
زردتشتیان را؟
هندوها را؟
بودایان را؟
ایزدیان را؟
بهاییان را؟
کدام دین را باور کنم که هر کدام به من می گویند
من بهترین باور و عقیده برای بشریت هستم
کدام دین را باور کنم که هر کدام به من می گویند
من بهترین راه برای همزیستی هستم
من به هیچ دینی باور ندارم
چون هر کدام یک «باور و عقیده» را نقل می کنند
من به هیچ دینی باور ندارم
چون هر کدام ارثی منتقل می شوند
باور و عقیده ارثی نیست
من از زمانی که خود را شناختم
به انسانیت باور داشتم
و دین ام را « انسانیت» نام نهادم
«انسانیت» فقط یک جا نیست
«انسانیت» برای وجودش نیاز به لشکر و کشتار ندارد
انسانیت دین ندارد
انسانیت مهربانی ست
انسانیت صلح و دوستی ست
انسانیت در همه جا هست
در افریقا، آسیا، اروپا، امریکا و استرالیا

دین من «زندگی» ست
دین من لذت بردن از زندگی ست
دین من لذت بخشیدن به زندگی دیگری ست
دین من کمک به دیگری و همزیستی ست
کدام دین را باور کنم
که هر کدام به من می گویند
من بهترین راه رسیدن به خدا را می دانم

من به هیچ خدایی باور ندارم
چون نمیدانم کدام «خدا» قبول کنم؟
خدای مسلمانان را؟
یا خدای مسیحیان را؟
یا خدای یهودیان را؟
یا خدای بهاییان را؟
یا خدای زردتشتیان را؟
یا خدای ایزدیان را؟
یا خدای هندو ها را؟
یا خدای بودایان را؟
یا خدای هزاران فرقه و مذهب دیگر را؟
من به هیچ خدایی باور ندارم
من به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم
من به دنیای بعد از مرگ باور ندارم
به دنیایی که از زمان وجود بشریت
کسی از آن برنگشته است و هیچ اطلاعی از آن نیست
من به هیچ خدایی اعتقادی ندارم
من به هیچ خدای ادیان اعتقادی ندارم
چون خدای من «عقل» ست
خدای من «خرد » ست
خدای من «دانش» ست
خدای من «علم» ست
خدای من « وجود» من و ما ست
خدای من «هستی» ست
خدای من دین ندارد
اما خدای ادیان با نام خدا و به حکم خدا می کشد
خدای من مذهب ندارد
اما خدای مذاهب با نام خدا و به حکم خدا می کشد
خدای من جنسیت ندارد
اما خدای ادیان مردانه است
خدای من تبعیض نارد
اما خدای ادیان، زنان را با مردان مساوی نمی داند
خدای من دروغ نمی گوید
اما خدای ادیان «تقیه» دارد

خدای من خرد است
خدای من عقل است
خدای من مهربانی ست
خدای من پاکی ست
خدای من کمک به دیگری ست
خدای من شادی ست
خدای من شادی بخشیدن ست
خدای من با هم بودن ست
خدای من برای هم بودن ست
خدای من دوستی ست
خدای من صلح ست
خدای من عشق ست …
…….
اختر / یکشنبه ۱۷ آگوست ۲۰۱۴

وداع با فرهاد مجدآبادی، بازیگر و کارگردان تاتر و سینما در آرامگاه جنوب فرانکفورت

وداع با فرهاد مجد آبادی بازیگر و کارگردان تاتر و سینما در آرامگاه جنوب فرانکفورت
فرهاد مجد آبادی
صبح امروز پنج شنبه راهی فرانکفورت شدم تا در خاکسپاری دوست عزیز فرهاد مجدآبادی شرکت کنم و ضمن تسلی به خانواده گرامی اش از همه ی زحمات او که در این سالیان برای فرهنگ و هنر میهن مان کشید به سهم خودم سپاسگزاری کنم. ترافیک ناشی از تصادف در اتوبان باعث شد که کمی دیرتر از ساعت یازده به آرامگاه جنوب فرانکفورت برسم. تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که در طی بیش از دو دهه گذشته با فرهاد مجد آبادی در فستیوال های مختلف سینما و تاتر تبعید و همچنین دیگر برنامه های فرهنگی و هنری خاطرات مشترکی را با هم رقم زده بودیم. روزهای سخت سال هایی که اغلب هنوز با جامعه میزبان انس نگرفته بودیم و فقط همدیگر را داشتیم و چقدر از این بابت شاد بودیم که خانواده ای از فرهنگ و هنر داریم. اما این بار با دوستان در فستیوال دیگری بودم. فستیوال مرگ،خاک، وداع!
فرهاد مجد آبادی
از دیدن دوستانم در این فستیوال قبرستان برای وداع با یکی از یارانی که با چه عشق و امید و پشتکاری کار می کرد قلبم گرفت و نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. چهره ی دوستان یک به یک در برنامه های گذشته در دهه های هشتاد و نود میلادی مقابل چشمانم تصور می شد که همه جوان تر و در لباس های رنگین تر مشغول بحث و گفتگو در باره ی سینمای کیارستمی، مخملباف و یا صدور انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی به خارج کشورِ بودند، و یا گاهی که با سر به سر گذاشتن ها قهقه خنده بلند می شد. این بار اما همه چیز فرق داشت، نه کسی از سینمای کیارستمی حرف میزد و نه کسی از سینمای مخملباف. چهره های گرفته ای که به راحتی می شد گذشت زمان به همراه درد سال های تبعید و دوری را بخوبی در آن دید…با خود فکر می کردم براستی فرهاد مجد آبادی همه ی آن آرزوها و امیدها را که در طی این سالیان تبعید با تمام وجود و عشق و علاقه و با همه ی امکانات محدود برایش کار می کرد به این راحتی با خود به این خانه ی کوچک ابدی برد؟ سوالات مختلف در ذهنم نقش می بست اما قطرات تند و سریع باران که بیرحمانه بر سر و روی ما می بارید مرا از دنیای درونم بیرون آورد و به جمعیتی که با شدت باران گروه گروه پراکنده شده بودند می نگریستم. به سراغ دوستانم برای سلام و احوالپرسی رفتم: نیلوفر، پرستو، سیما، بهرخ، مجید، داریوش، شاپور، پروین، رضا، کمال، آرتا، حسین ها، منوچهرها، علی ها و …. دیگر دوستان اهل هنر همه حاضر بودند تا آخرین نمایش فرهاد مجد آبادی، «خواب ابدی» را ارج و احترام بگذارند. نمایشی که آغازش با پایان بی رحمانه ی یک زندگی بود و تماشاگرانش پایان یک آغاز را در تماشاخانه ای* که به یادگار گذاشت گرامی داشتند…

Diese Diashow benötigt JavaScript.


یاد او زنده باد!

توضیح عکس جمعی:
عکسی یادگاری از یاران و همکاران تاتر و سینمای فرهاد مجد آبادی هنگام وداع با او در آرامگاه جنوب فرانکفورت، پنج شنبه ۱۴ آگوست ۲۰۱۴
در عکس یاران فرهاد مجد آبادی در حال دست زدن هستند چون معتقد بودند که مجد آبادی شادی و دست زدن را دوست داشت و همیشه سعی می کرد تا ضمن حمایت از همکاران خود و فراهم کردن امکانات برای اجرای آنها در فرانکفورت موقعیتی را برای دست زدن و شادی مردم فراهم کند….

توضیح* : اشاره به تماشاخانه ای ست که بیش از دو سال است فرهاد مجد آبادی در شهر فرانکفورت دایر کرده است.